السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )

701

عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )

شكارگاهى كه ما داريم با ما بيايى براى تو سير وسياحت و وسيلهء نشاط و شادمانى خواهد گرديد . ميهمان گفت اگر صلاح بدانيد مانعى ندارد و به همراهى آنان به سوى شكارگاه حركت نمود تا اين كه به يك جنگل بزرگى رسيدند و او را در كنارى گذاشته و خودشان براى شكار به داخل جنگل رفتند . آن ميهمان مىگويد : من كه كنارى نشسته بودم ، به ناگاه ديدم كه موجود عجيب الخلقه‌اى از ميان جنگل بيرون آمد كه ظاهراً به انسان شباهت داشت و داراى يك دست و يك پا و داراى يك چشم و نصف ريش بود و فرياد مىزد : الغوث ! الغوث الطريق الطريق ! عافاك الله : « كمك ! كمك ! را هم بده ! را هم بده ! خدا تو را سلامت بدارد » . ناقل داستان گويد : من از قيافه و هيكل او ترسيدم و رو به فرار گذاشتم و متوجّه نشدم كه اين موجود عجيب ، همان شكارى است كه ميزبانان من در بارهء او حرف مىزدند . و چون او از كنار من با جست و خيز عبور مىكرد شعرهايى نيز بدين مضمون مىگفت : صياد شب را به صبح آورد ، و صبح‌گاهان با سگان شكارى به شكارهايش تاخت . راه نجات و كمك برايت هست اگر آگاه باشى . ولى از مرگ به كجا مىتوان فرار كرد . مرا بيم دادند اگر بيم دادن سودى داشت . چه دور است كه تير تقدير به خطا رود و از دست قضا ، گريزى نيست . « 1 » و چون از من دور شد ، بلافاصله دوستانم از جنگل درآمدند و به من گفتند شكار ما كه به سوى تو كوچش داديم چه شد ؟ گفتم : من شكار نديدم ، ولى يك انسان عجيب الخلقه و شگفت‌انگيز را ديدم كه از ميان جنگل درآمد و به سرعت فرار نمود و قيافهء او را به آنان شرح دادم . ايشان خنديدند و گفتند : شكار ما را از دست داد . گفتم : سبحان الله ! مگر شما آدم‌خوار هستيد . آن كه مىگوييد شكارتان بوده ، آدميزاد بود . حرف

--> ( 1 ) . غدا القنيص فابتكر * با كلب وقت السحر لك النجا وقت الذكر * و وزر و لا وزر أين من الموت المفر ؟ * حذرت لو بغنى الحذ هيهات لن يخطى القدر * من القضا اين المفر ؟ !